یاداشت1
سرزمین تنهای
می نویسم برای دلهای شکسته
می نویسم برای صداهای لرزان
اشکهای پنهان
خداوندا چرا رسم روزگار اینگونه است
چرا قصه شمع و پروانه پایان ندارد
چرا سوختن و ساختن برای هم ساخته شده اند
چرا در کنار ذره ای لبخند کوهی از غم و غصه نمایان است
نمی دانم چرا دل ما آنقدر وسعت ندارد
که غم و اندوه روزگار را در خود حبس کند
و از میان بردارد
خداوندا این ندانستنها و این سوالها مرا سخت آزرده کرده
فریادی نیز دیگر نمانده تا برآورم
تا شاید کسی به فریاد رسم شود
تنها پناهم تویی
تویی که فریاد بی صدا را نیز میشنوی
پس به فریاد ما برس
که جز تو فریاد رسی نیست
می نویسم برای دلهای شکسته
می نویسم برای صداهای لرزان
اشکهای پنهان
خداوندا چرا رسم روزگار اینگونه است
چرا قصه شمع و پروانه پایان ندارد
چرا سوختن و ساختن برای هم ساخته شده اند
چرا در کنار ذره ای لبخند کوهی از غم و غصه نمایان است
نمی دانم چرا دل ما آنقدر وسعت ندارد
که غم و اندوه روزگار را در خود حبس کند
و از میان بردارد
خداوندا این ندانستنها و این سوالها مرا سخت آزرده کرده
فریادی نیز دیگر نمانده تا برآورم
تا شاید کسی به فریاد رسم شود
تنها پناهم تویی
تویی که فریاد بی صدا را نیز میشنوی
پس به فریاد ما برس
که جز تو فریاد رسی نیست
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 10:46 توسط حميد
|