مرد کور*
*روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش
قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:** من کور هستم لطفا کمک کنید** . روزنامه
نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه
بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی
او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او
گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد
که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار
را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی
ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما
را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت
ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: ***
* **امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! ***
* وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید
دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی
است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید
زنی پسرش را به سینما می بردو دقیقا به قدری كه برای سینما رفتن لازم بود ،پول
همراه داشت.پسر با شور و هیجان دم به دم از مادرش می پرسید كه پس كی به سینما
می رسند.سر چهارراه كه به خاطر چراغ قرمز ایستاده بودند،زن گدایی را دید كه در
پیاده رو نشسته بود و صدایی را شنید كه به او گفت:
- هر چی پول داری ،به او بده!
زن به بحث با آن صدا پرداخت .او به پسرش قول سینما داده بود .صدا دست بردار
نبود:
- تمامش را بده!
زن گفت:
- می توانم نصفش را به بدهم.پسرم هم می تواند تنها به سینما برود و من بیرون می
مانم تا او از سینما بیاید.
اما صدا مایل به جرو بحث در این مورد نبود:
- همه را به او بده.
زن اصلا وقت نكرد تا ماجرا را برای پسرش توضیح دهد.اتومبیل را متوقف كرد و همه
پولی را كه داشت ،به گدا داد.
گدا گفت:
-خدا هست.شما این را به من اثبات كردید.امروز روز تولد من است. دلم گرفته
بود.خجالت می كشیدم گدایی كنم.به همین دلیل تصمیم گرفتم گدایی نكنم و در دل
گفتم:اگر خدایی هست،هدیه ای به من می دهد.
پائولو کوئیلو
****************************
انیشتین می گفت :" آنچه در مغزتان می گذرد ،جهانتان را می آفریند. "
استفان کاوی (از سرشناسترین چهره های علم موفقیت)احتمالا با الهام از همین حرف
انیشتین است که می گوید :" اگر می خواهید در زندگی و روابط شخصی تان تغییرات
جزیی به وجود آورید به گرایش ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می خواهد
قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی تان ایجاد کنید باید نگرشها
و برداشتهایتان را عوض کنید ."
او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی ،ملموس تر می کند :" صبح یک روز تعطیل
در نیویورک سوار اتوبوس شدم . تقریبا یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم
آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و در مجموع فضایی سرشار از
آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه هایش سوار
اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد . بچه هایش داد و بیداد راه
انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می کردند . یکی از بچه ها با صدای
بلند گریه می کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می کشید و خلاصه اعصاب
همه مان توی اتوبوس خرد شده بود . اما پدر آن بچه ها که دقیقا در صندلی جلویی
من نشسته بود، اصلا به روی خودش نمی آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره
صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض باز کردم که : آقای محترم ! بچه هایتان واقعا
دارند همه را آزار می دهند . شما نمی خواهید جلویشان را بگیرید ؟ مرد که انگار
تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می افتد کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و
گفت : بله ، حق با شماست . واقعا متاسفم . راستش ما داریم از بیمارستانی برمی
گردیم که همسرم ، مادر همین بچه ها ٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است . من واقعا
گیجم و نمی دانم باید به این بچه ها چه بگویم . نمی دانم که خودم باید چه کار
کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد ."
استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می پرسد :" صادقانه بگویید آیا
اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به
جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ " و خودش ادامه می دهد
که:" راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به ان مرد گفتم :
واقعا مرا ببخشید . نمی دانستم . آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....
اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می تواند تا این
اندازه بی ملاحظه باشد ٬اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم
قلب می خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم ."
" حقیقت این است که به محض تغییر برداشت ٬ همه چیز ناگهان عوض می شود . کلید یا
راه حل هر مسئله ای این است که به شیشه های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید
هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را
تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه ای ببینیم و تفسیر کنیم .
آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که به آن معنا
و مفهوم می دهد."
*گاهی به نگاهت نگاه کن** !*
****************************
آموخته ام که : به انسان ها مانند سکوی پرتاب نگاه نکنم.
آموخته ام که : هرگاه که ترسیده ام ، شکست خورده ام.
آموخته ام که : غرور انسان ها را هرگز نشکنم.
آموخته ام که : انسان های بزرگ هم اشتباه می کنند.
آموخته ام که : اگر مایلم پیام عشق را بشنوم ،
خود نیز بایستی آن را ارسال کنم
آموخته ام که : زندگی را از طبیعت بیاموزم ،
مثل ابر با کرامت باشم .
چون بید متواضع باشم ،
چون سرو ، راست قامت ،
مثل صنوبر ، صبور ،
مثل بلوط مقاوم ،
مثل خورشید با سخاوت و
مثل رود ، روان*
**شاد بودن هنر زندگی است**
****************************
یکی از بستگان خدا***
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی
*پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف
*پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد**.*
*در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد**.*
* خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد**..*
**آهای، آقا پسر**!*
*پسرک برگشت و به سمت خانم رفت
*چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید
**شما خدا هستید؟ **نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم**!*
**آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید**
**********************************
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من
بود
اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت
يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟
به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت ايي يي يي .. مامان تو فقط يك
چشم داره
فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو
..
كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟ اون
هيچ جوابي نداد....
حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداسته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...
از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم
تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من
اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش
رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
سرش داد زدم ": چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!" گم شو
از اينجا! همين حالا
اون به آرامي جواب داد : " اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار
اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .
دانش آموزان مدرسه
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي
همسايه ها گفتن كه اون مرده ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من
اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو
سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي
اينجا
ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم آخه ميدوني
... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك
مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين مال
خودم رو دادم به تو
براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور
كامل ببينه با همه عشق و علاقه من به تو ، مادرت*
**********************************
روزی مردی ثروتمند در اتوموبیل مجلل و گران قیمتش مشغول رانندگی بود که ناگهان
دید از میان دو اتومبیل پارک شده پسر بچه ای بیرون پرید و ناگهان پاره آجری که
در دست داشت ، کوبید به ماشین او .
او نیز با عصبانیت تمام ماشین را متوقف کرد و رفت سر وقت پسر بچه .
تا به او رسید دید پسرک گریان کنان گوشه پیاده رو را نشان می دهد و در آنجا
مشاهده کرد که برادر فلجش از روی صندلی چرخ دارش بر زمین افتاده و او کمک می
خواهد ولی ظاهرا چاره ای جز آن کار برای جلب توجه و مساعدت از دیگران نداشته
است ، مرد بسیار متاثر شد و پس از کمک سوار اتومبیلش شد و به راهش ادامه داد
......
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنیم که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه ما از
پاره آجر یا سنگ استفاده کنند ، خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می
زند ، اما بعضی وقت ها که ما گوش شنوا نداریم ، ممکن است اونهم بخاطر خودمان از
پاره آجر استفاده کند ....
بقول بزرگی خدا اول قبض جریمه می فرستد ،بعد اگه توجهی نکردیم جریمه و ....!
**********************************
*در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس
در گوشهاى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر میدارد.***
*برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکههاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را
دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آنها نيز به شاه بد و
بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان
کارى به سنگ نداشتند**. ***
*سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين
گذاشت و شانهاش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده
هل دهد. او بعد از زور زدنها و عرق ريختنهاى زياد بالاخره موفق شد.
هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آنها را بر دوش بگيرد و به راهش
ادامه دهد متوجه شد کيسهاى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را
باز کرد پر از سکههاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکهها مال
کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند.***
*آن مرد روستايى چيزى را میدانست که بسيارى از ما نمیدانيم**! ***
*هر مانعى، فرصتى*
**********************************
هر يک روز سرد زمستاني اميلي هنگامي که از خانه بيرون مي رفت پاکتي را درکنار درب منزلش ديد روي پاکت نه آدرسي بود نه مهري فقط نامي روي َآَن درج شده بود :اميلي عزيز عصر امروز به خانه تو خواهم آَمد با عشق خدا
اميلي تعجب کرد با خود گفت من که آدم بزرگي نيستم پس چرا خداوند مي خواهد مرا ملاقات کند .به فکر افتا د وقتي داخل کيفش را ديد جز تعدادي سکه پول ديگر ي نداشت به طرف يخچال رفت آن هم خالي بود عصر هنگامي که براي خريد نان بيرون رفت در راه هنگا م برگشت پير زن وپبر مردي را ديد که از او طلب نان کردند اميلي در پاسخ آنان گفت :متا سفم .نان را خودم احتياج دارم .اما کمي که جلوتر رفت پشيمان شد و برگشت و کتش و نان هايي که خريده بود را به آنها داد.به کنار درب منزل که رسيد دوباره نامه اي را ديد روي نامه نوشته شده بود : از هديه دادن نان و کتت ممنون با عشق خدا
خداوند هنگامي که انسان را اندازه ميگيرد متر را دور "قلبش "مي گذارد نه دور "سرش
**********************************
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مىرفتند و وقتى به درون
تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آینهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد،
تصویر خود را مىدید. نوشتهاى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
آ«تنها یک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء
خود شما. شما تنها کسى هستید که مىتوانید زندگىتان را متحوّل کنید. شما تنها
کسى هستید که مىتوانید بر روى شادىها، تصورات و موفقیتهایتان اثر گذار
باشید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید به خودتان کمک کنید.
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگىتان یا محل
کارتان تغییر مىکند، دستخوش تغییر نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر
مىکند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور
کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مىباشید.
مهمترین رابطهاى که در زندگى مىتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکنها و چیزهاى از
دست داده نهراسید. خودتان و واقعیتهاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آنها اعتقاد دارد را به او
باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.»*
**********************************
آقای کیم وو چونگ (مدیر عامل شرکت دوو ) در کتاب فوق العاده زیبا و پند آموز و
ارزشمند خود " سنگ فرش خیابانها از طلاست " می نویسد
در زندگی سعی کنید رقبای خوبی داشته باشید ؛ کسی که شما را مجبور به تلاش بیشتر
کند ؛ چنین رقیبی از دوستی که فقط برای صحبت و وقت گذراندن نزد شما می آید مفید
تر است ؛ همواره سعی کنید با رقیب بدوید و خود نیز حریف خوبی برای رقبایتان
باشید ؛ در این صورت هر دوی شما به فردا های عزیزتر و درخشانتر و بارورتری دست
پیدا خواهید کرد
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد
قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش
رفت**. *
پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟***
خدمتکار گفت: ٥٠ سنت***
*پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد
پرسيد**
*بستنى خالى چند است؟***
*خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون قهوه
فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت**: *
*٣٥سنت***
پسر دوباره سکههايش را شمرد و گفت
براى من يک بستنى بياوريد
*خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر
بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت
کرد و رفت
*هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روى
ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود**.*
*يعنى او با پولهايش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام
دادن برايش باقى نمیماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود
**********************************
من يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايم مرا تنبيه نکرد.
مي توانست، اما رسوايم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور
کرد و هر بهانه اي آوردم پذيرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر
شد.*
*اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هايش را شنيدم اما نپذيرفتم. چشم
هايم را بستم تا خدا را نبينم و گوش هايم را نيز، تا صداي خدا را نشنوم. من از
خدا گريختم بي خبر از آن که خدا با من و در من بود.*
*مي خواستم کاخ آرزوهايم را آن طور که دلم مي خواهد بسازم نه آن گونه که خدا مي
خواهد. به همين دليل اغلب ساخته هايم ويران شد و زير خروارها آوار بلا و مصيبت
ماندم. من زير ويرانه هاي زندگي دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هيچ
کس فريادم را نشنيد و هيچ کس ياريم نکرد. دانستم که نابودي ام حتمي است. با
شرمندگي فرياد زدم خدايا اگر مرا نجات دهي، اگر ويرانه هاي زندگي ام را آباد
کني با تو پيمان مي بندم هر چه بگويي همان را انجام دهم. خدايا! نجاتم بده که
تمام استخوان هايم زير آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسي بود که حرف هايم
را باور کرد ومرا پذيرفت. نمي دانم چگونه اما در کمترين مدت خدا نجاتم داد. از
زير آوار زندگي بيرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خداي عزيز بگو چه
کنم تا محبت تو را جبران نمايم.*
*خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو
هستم.*
*گفتم: خدايا عشقت را بپذيرفتم و از اين لحظه عاشقت هستم. سپس بي آنکه نظر خدا
را بپرسم به ساختن کاخ رويايي زندگي ام ادامه دادم. اوايل کار هر آن چه را لازم
داشتم از خدا درخواست مي کردم و خدا فوري برايم مهيا مي کرد. از درون خوشحال
نبودم. نمي شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بي توجه باشم. از طرفي نمي خواستم در
ساختن کاخ آرزوهاي زندگي ام از خدا نظر بخواهم زيرا سليقه خدا را نمي پسنديدم.
با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چيزي در خواست نکنم بالاخره او
هم مرا ترک مي کند و من از زحمت عشق و عاشقي به خدا راحت مي شوم. پشتم را به
خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا اين که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حين
کار اگر چيزي لازم داشتم از رهگذراني که از کنارم رد مي شدند درخواست کمک مي
کردم. عده اي که خدا را مي ديدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک
ايستاده بود نگاه مي کردند و سري به نشانه تاسف تکان داده و مي گذشتند. اما عده
اي ديگر که جز سنگهاي طلايي قصرم چيزي نمي ديدند به کمکم آمدند تا آنها نيز
بهره اي ببرند. در پايان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجري
زهرآلود بر قلب زندگي ام فرو کردند. همه اندوخته هايم را يک شبه به غارت بردند
و من ناتوان و زخمي بر زمين افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از
من گريختند همان طور که من از خدا گريختم. هر چه فرياد زدم صدايم را نشنيدند
همان طور که من صداي خدا را نشنيدم. من که از همه جا نااميد شده بودم باز خدا
را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدايا! ديدي چگونه
مرا غارت کردند و گريختند. انتقام مرا از آنها بگير و کمکم کن که برخيزم.*
*خدا گفت: تو خود آنها را به زندگي ات فرا خواندي. از کساني کمک خواستي که
محتاج تر از هر کسي به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به
غير تو روي آوردم و سزاوار اين تنبيه هستم. اينک با تو پيمان مي بندم که اگر
دستم را بگيري و بلندم کني هر چه گويي همان کنم. ديگر تو را فراموش نخواهم کرد.
خدا تنها کسي بود که حرف ها و سوگندهايم را باور کرد. نمي دانم چگونه اما متوجه
شدم که دوباره مي توانم روي پاي خود بايستم و به زودي خداي مهربان نشانم داد که
چگونه آن دشمنان گريخته مرا، تنبيه کرد.*
*گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.*
*خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان بي آنکه مرا بخواني
هميشه در کنار تو هستم.*
*گفتم: چرا اصرار داري تو را باور کنم و عشقت را بپذيرم.*
*گفت: اگر مرا باور کني خودت را باور مي کني و اگر عشقم را بپذيري وجودت آکنده
از عشق مي شود. آن وقت به آن لذت عظيمي که در جست و جوي آني مي رسي و ديگر
نيازي نيست خود را براي ساختن کاخ رويايي به زحمت بيندازي. چيزي نيست که تو
نيازمند آن باشي زيرا تو و من يکي مي شويم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و
نور مطلق هستم و از هر چيزي بي نيازم. اگر عشقم را بپذيري مي شوي نور، آرامش و
بي نياز از هر چيز***
**********************************
قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود.
هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و
صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست.
قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت.
قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و
به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا
رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما...
روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است.
آدم عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ
كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يك قطره
ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد،
خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است.
**********************************
سلطان سرزمين کوچکي مدام از خود درباره هدف و معناي زندگي ميپرسيد. اين سوالات
به حدي ذهن او را اشغال کرده بود که خور و خواب را از او گرفته بود.
پيشکار مخصوص که نگران حال سلطان بود روزي به او گفت:
_ پادشاها، شما خيلي خسته و گرفته به نظر مي آييد. چه چيزي شما را اين چنين ناراحت
کرده است؟
_ من فقط مي خواهم معني زندگي را بفمم و اينکه انسان عمر خود را صرف چه چيزي بايد
بکند.
پيشکار گفت:
_ اين سوال پيچيده اي است. بهتر است آن را به سه سوال کوچکتر تقسيم کنيد. من هم
به دنبال تمام فضلا و حکماي سرزمين مي فرستم تا بدينجا بيايند. آنها حتما پاسخ
خوبي براي شما خواهند داشت.
سلطان به فکر فرو رفت و بعد سوال خود را در اين سه پرسش خلاصه کرد
- 1_ بهترين زمان براي هر چيز کدام است؟
- 2_ مهم ترين افراد در زندگي ما چه کساني هستند؟
- 3_ مهم ترين کار چيست؟
تمام حکما و فضلا از گوشه و کنا سرزمين به طرف قصر سلطان روانه شدند. و هر کس
جواب هاي خود را براي ساطان بيان کرد، اما هيچ کدام از آنها پادشاه را قانع
نکرد.
پيشکار که نمي دانست چگونه به ساطان کمک کند، به فکر فرو رفت. او به ياد آورد
که يکي از حکماي سرزمين به قصر نيامده است. او حکيم کهنسال و گوشه گيري بود که
در کوهستان زندگي مي کرد. او هيچ علاقه اي به ثروت و قدرت نداشت. اما با روي
باز به روستاييان فقيري که نزد او مي آمدند، کمک مي کرد.
پيشکار به پادشاه کمک کرد تا به جست و جوي حکيم پير که در لباس يک روستايي ساده
در کوهستان زندگي مي کرد، برود. پادشاد که از اين فکر به وجد آمده بود، به
دنبال مرد مقدس روانه شد. وقتي به نزديک محل زندگي پيرمرد رسيد، محافظانش را
متوقف کرد و خود به تنهائي به طرف خانه حکيم رفت. و به مردانش دستور داد تا منتظر
بمانند
حکيم، در حالي که عرق از سر و رويش مي ريخت، زمين کوچکش را بيل مي زد. اين کار
براي پيرمردي به سن و سال او بسيار طاقت فرسا بود. سلطان با ديدن او سلام کرد و
بلافاصله سوالاتش را مطرح کرد.
حکيم با دقت به او گوش کرد . سپس لبخندي زد و دباره به بيل زدن مشغول شد. سلطان
تعجب زده به حکيم گفت:
_ اين کار براي شما بسيار سنگين است. اجازه بدهيد کمي به شما کمک کنم.
حکيم بيل را به او داد و خود در گوشه اي در سايه نشست. پادشاه بعد از ساعتي دست
از کار کشيد. رو به حکيم کرد و دوباره سوالاتش را پرسيد.
حکيم بدون اينکه جوابي بدهد، بلند شد و به او گفت:
حالا شما کمي استراحت کنيد. من به کار ادامه مي دهم.
اما سلطان قبول نکرد و دوباره به بيل زدن مشغول شد و با اين که به اين کار عادت
نداشت، چند ساعتي روي زمين پيرمرد کار کرد. بالاخره بيل را کنار گذاشت و از
حکيم پرسيد:
_ من اينجا آمده ام تا جواب سوالاتم را بگيرم. اگر نمي توانيد به من پاسخ دهيد،
بگوييد تا به قصر برگرد
.
در همين لحظه، مردي مجروح و وحشت زده به سمت آنها آمد و درست پيش پاي سلصان از
حال رفت. سلطان با باز کردن پيراهن مرد، زخم بزرگي را در سينه مرد ديد که بشدت
خونريزي مي کرد. سلطان ظرف آبي آورد، زخم را شست و آن را محکم بست و پيراهن
تميز خو را تن مرد مجروح کرد. بعد کمک حکيم او را روي تخت خواباند. شب شده بود.
سلطان خسته و خواب آلود روي زمين دراز کشيد. وقتي چشم باز کرد، خورشيد کاملا در
آسمان بالا آمده بود. او حکيم را در حال غذا دادن به مجروح که اينک به هوش آمده
بود، ديد. مرد با ديدن سلطان گفت:
مرا عفو کنيد. تقاضا مي کنم مرا عفو کنيد.
سلطان با تعجب پرسيد:
_ چرا اين تقاضا را ميکني؟
و غريبه ماجراي عجيب خود را چنين بيان کرد:
شما مرا نمي شناسيد. اما من شما را به خوبي مي شناسم. من دشمن شماره يک شما
هستم. در يکي از جنگها، شما پسر مرا کشتيد و تمام اموال مرا به غنيمت گرفتيد.
وقتي فهميدم قصد داريد به ديدن حکيم برويد، تصميم گرفتم تا شما را بقتل برسانم.
ساعت ها انتظار کشيدم تا از نزد حکيم برگرديد. اما وقتي خبري از شما نشد، به
سمت خانه حکيم حرکت کردم. سربازان شما مرا شناختند و مرا مجروح کردند. من
توانستم از دست آنها فرار کنم و خود را به اينجا برسانم. اگر شما از من مراقبت
نمي کرديد تا کنون مرده بودم. اکنون من زندگي خود را مديون شما هستم. حالا خودم
و خانواده ام تا آخر عمر در خدمت شما خواهيم بود. پادشاها، مرا عفو کنيد!
سلطان از اينکه به راحتي دشمني ديرينه به دوستي صميمي تبديل شده بود، خوشحال
بود. و نه تنها ار را عفو کرد، بلکه به او قول داد تا اموالش را نيز به او پس
بدهد و پزشک مخصوصش را براي درماناو بفرستد. سپس با خواندن محافظان، دستور داد
تا غريبه را به قصر ببرند و از او مراقبت کنند.
سلطان قبل از رفتن، تصميم گرفت تا براي آخرين بار سوالاتش را از حکيم بپرسد. به
پيرمرد، که مشغول غذا دادن به پرندها بود نزديک شد و سوالات خود را تکرار کرد.
پيرمرد نگاهي به او انداخت و گفت:
_ اما شما جواب هاي خود را گرفتيد!
پادشاه با تعجب پرسيد:
_ کي؟ چگونه؟
_ ديروز اگر شما به ضعف و پيري من رحم نمي کرديد و زمين را بيل نمي زديد، مورد
حمله دشمنتان قرار ميگرفتيد. پس بهترين لحظه همان زمان بيل زدن مزرعه بود و من
مهم ترين شخص براي شما، من بودم و مهم ترين کار، کمک کردن به من بود.
وقتي غريبه مجروح نزد ما آمد، مهم ترين لحظه، زماني بود که شما به معالجه او
پرداختيد. اگر اين کار را نمي کرديد، زخم او خونريزي ميکرد و تلف مي شد و شما
فرصت آشتي کردن با يک دشمن سرسخت را از دست مي داديد. پس مهم ترين شخص، همان
مرد غريبه و مهم ترين کار، مراقبت از او بود.
به ياد داشته باشيد، تنها لحظه مهم، حال است و مهم ترين شخص، کسي است که در
کنار او هستيد و مهم ترين کار، عملي است که مي توانيد براي خوشحال کردن و سعادت
اين شخص انجان دهيد.
مفهوم زندگي در پاسخ به همين سه پرسش نهفته است.
سلطان که از اين پاسخ ها کاملا متقاعد شده بود، با خاطري آسوده به قصر برگشت و
سعي کرد تا گفته هاي حکيم را در زندگي اش به کار ببرد
**********************************
*یکی بود یکی نبود ، در روزگار قدیم ، در یکی از روستا های منطقه "قزل قوم"
خانواده فقیری با سه پسر خود زندگی می کردند . پدر خانواده عمری را با رنج و
تنگدستی گذرانده بود و سرمایه و یا اندوخته ای برای سه پسر خود نداشت . *
*روزی پدر ، پسران خود را صدا کرد و به آنان گفت : فرزندانم! خوب می دانم که
برای شما ثروتی باقی نمی گذارم ولی سفارشی دارم که اگر خوب به آن عمل کنید ،
برای شما از هر گنجی گرانبهاتر خواهد بود . **هرچه می بینید ، خوب دقت کنید **تا
بفهمید چگونه و چرا بوجود آمده است** و **تاثیر آن در کارها چیست . *
*روزهای بعد هم ، پدر همین سفارش را برای پسران خود تکرار می کرد و گاه برای
اینکه فرزندانش آن را خوب بفهمند ، مثال هایی می زد . *
*ماه ها و سال ها گذشت و پدر چشم از جهان فروبست . پس از مرگ او ، سه برادر که
از فقر و نداری به تنگ آمده بودند ، تصمیم گرفتند به جای دیگری کوچ کنند . برای
همین کوله بار خود را بستند ، روستا را پشت سر گذاشتند و مثل بیشتر مسافرهای آن
زمان ، پای پیاده به راه افتادند. *
*پس از چند ساعت پیاده روی ، در وسط بیابان به اسب سواری رسیدند که در حال حرکت
، گردن می کشید و همه طرف را نگاه می کرد . وقتی به نزدیک اسب سوار رسیدند ،
برادر بزرگتر سلامی کرد و پرسید : *
*- شما شتری گم کرده اید؟ *
*هنوز مرد رهگذر پاسخی نداده بود که برادر وسطی اضافه کرد : *
*- یک چشم این شتر نابینا نبود ؟ *
*بازهم مرد رهگذر فرصت جواب دادن به دو برادر را پیدا نکرد ه بود که برادر
کوچکتر پرسید: *
*- یک زن و بچه سوار شتر نبودند ؟ *
*مرد اسب سوار با خوشحالی سری تکان داد و سراغ شتر را از سه برادر گرفت . اما
وقتی برادرها گفتند که شتری ندیده اند ، باور نکرد و آنها را ، در نزدیکترین
آبادی ، پیش قاضی برد . *
*قاضی پس از آنکه شکایت صاحب شتر را شنید ، رو به سه برادر کرد و گفت : *
*- اگر شما سه نفر شتر را ندیده اید ، از کجا می دانید که یک چشم او نابینا است
و زنی همراه یک بچه سوار آن است ؟ *
*برادر بزرگتر پاسخ داد : *
*- ما سه برادر به سفارش پدر خود عمل می کنیم : در آنچه می بینیم دقت می کنیم و
آنچه را وجود دارد معنی می کنیم تا بفهمیم چگونه و چرا به وجود آمده است ! *
*قاضی پس از شنیدن این حرف یکی از نزدیکان خود را صدا کرد و آهسته در گوش او
چیزی گفت آن مرد بیرون رفت و چند دقیقه بعد ، همراه با دو نفر که صندوقی را حمل
می کردند ، وارد اتاق شد . وقتی آن دو نفر صندوق را زمین گذاشتند ، قاضی از
برادرها پرسید: *
*- بگویید داخل صندوق چیست ؟ *
*برادر بزرگتر پاسخ داد : *
*- داخل صندوق چیزهای گرد و کوچکی وجود دارد . *
*برادر وسطی اضافه کرد : *
*- آنچه برادرم به آن اشاره می کند ، انار است . *
*و برادر کوچکتر گفت : *
*- این انارها هنوز خوب نرسیده اند . *
*قاضی دستور داد صندوق را باز کنند . توی صندوق پر از انارهای نارس بود ! قاضی
و همه کسانی که در آنجا بودند ، حیرت کردند . برادر بزرگتر وقتی حیرت حاضران را
دید ، توضیح داد : *
*- جای هیچ تعجبی نیست ! وقتی صندوق را زمین گذاشتند ، کمی کج شد و چیزهای داخل
آن تکان می خورد . من از صدای تکان خوردن آنها فهمیدم گرد و ریز هستند . *
*برادر وسطی اضافه کرد : *
*- من حدس زدم چیزهای گرد و ریزی که در این منطقه وجود دارد انار است . *
*سرانجام برادر کوچکتر گفت : *
*- من هم می دانستم در این فصل انارها نارس هستند. *
*قاضی که از توضیح آنها لذت برده بود ، خواست بگویند چگونه نشانی های شتر گم
شده را فهمیده اند. *
*برادر بزرکتر پاسخ داد : *
*- رد پای شتر در بیابان معلوم بود . و مرد اسب سوار هم گردن می کشید همه جا را
نگاه می کرد . من از آنجا فهمیدم دنبال شتر خود می گردد . *
*برادر وسطی اضافه کرد : *
*- علفهای سمت راست جاده خورده شده بود ، ولی علف های سمت چپ دست نخورده باقی
مانده بود ، من حدس زدم که چشم چپ شتر نابینا است که علف های آن طرف را ندیده
است . *
*برادر کوچکتر گفت : *
*- در بین راه جای زانوهای شتر روی خاک باقی مانده بود . من فهمیدم که شتر در
آنجا نشسته است . در کنار این جای زانوها ، جای پای یک زن و یک بچه هم دیده می
شد . *
*قاضی به دانش برادران احترام گذاشت و به پدر آنان که چنین سرمایه ای برای
فرزندان خود باقی گذاشته بود ، آفرین گفت . بعد از آنان خواست که همانجا بمانند
و در کارها به او کمک کنند *
**********************************
تمنا باید قوی باشد
استاد شاگردش را به کنار دریاچه ای برد و گفت :
- (( امروز به تو یاد می دهم که اخلاص واقعی چیست .))
از شاگردش خواست تا همراهش وارد دریاچه شود ؛ بعد سر مرد جوان را گرفت و او را
زیر آب برد .
یک دقیقه گذشت . اواسط دقیقه دوم ، پسرک با تمام قوا دست و پا می زد تا خودش را
از دست استادش رها کند و به سطح آب بیاید . بعد از دو دقیقه ، استاد او را رها
کرد . پسرک که نزدیک بود از نفس بیافتد ، به روی آب آمد .
فریاد زد : (( نزدیک بود مرا بکشید ! ))
استاد منتظر ماند تا نفس جوان برگردد و بعد گفت :
- (( نمی خواستم بکشمت ؛ اگر می خواستم ، دیگر اینجا نبودی . فقط می خواستم
بدانم وقتی زیر آب بودی چه احساسی داشتی .))
- (( احساس کردم دارم می میرم ! تنها چیزی که در زندگی می خواستم ، کمی هوا بود
! ))
- (( دقیقا همین است . اخلاص واقعی تنها وقتی ظاهر می شود که تمنائی داشته
باشیم و اگر به آن نرسیم ، بمیریم . ))
***زني با لباس هاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواربار فروشي محله شد و
با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت که شوهرش
بيمار است و نمي تواند کار کند و شش بچه اش بي غذا مانده اند.***
*مغازه دار با بي اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند. زن
نيازمند در حالي که اصرار ميکرد گفت: آقا شما را به خدا به محض اين که بتوانم
پولتان را مي آورم. مغازه دار گفت : نسيه نمي دهم.***
*مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفتگوي آن دو را مي شنيد به مغازه
دار گفت : ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من. خواربار فروش با اکراه
گفت : لازم نيست خودم مي دهم. فهرست خريدت کو؟ زن گفت : اينجاست. مغازه دار از
روي تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر!*
**
*زن لحظه اي مکث کرد و با خجالت از کيفش تکه کاغذي در آورد و چيزي رويش نوشت و
آن را روي کفه ي ترازو گذاشت.***
*همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پايين رفت. خواربار فروش باورش نشد. مشتري از
سر رضايت خنديد و مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد.
کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.***
*در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت تا ببيند که روي
آن چه نوشته شده است.***
*روي کاغذ فهرست خريد نبود... *
*دعاي زن بود که نوشته بود : *
*"اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري، خودت آن را برآورده کن"***
*مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد.***
*زن خداحافظي کرد و رفت و با خود مي انديشيد که فقط اوست که مي داند وزن دعاي
پاک و خالص چقدر است...*
**********************************
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی
کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت
رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می
توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که
این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن
در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را
هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر
خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت
های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر
اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، *من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم*، من همون
کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".
**********************************
الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي
ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد
وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را
بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم
بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست
نداري بزرگ بشی؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم
.اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار
داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست
نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه
اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش
رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من
رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو
کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو
رفت
**********************************
*یه مارگیرنشسته بود دم لونه یه مار خوش خط وخالی.*
*می خواست بگیردش.*
*یکی از اولیای خدا که منطق حیوانات رو هم ادراک می کرد*
* از اونجا می گذشت.*
*ماره رو کرد به این عبد صالح خدا و گفت:*
* این می خواد منو بگیره.*
*خیال کرده می تونه منو بگیره.رفت و*
* بعد از چند دقیقه که برگشت دید *
*که اون شخص ماره رو گرفته و گذاشته تو کیسه داره می بره.*
*به ماره گفت تو که گفتی نمی تونه منو بگیره.پس چی شد؟*
*ماره گفت:**من عاشق یکی از اسماء خداوند هستم.*
*این منو قسم داد به اون اسمی که عاشقشم. *
*گفت خستم کردی دیگه بیا بیرون.اسم محبوب منو آورد *
*منم به خاطر عشق به محبوبم اومدم بیرون.گفتم ولش کن*
* اسم حبیبم رو برده بذار برم تو دامش.*
*خدایا ما به عشق تو چه کردیم ؟ نمی دونم خدایا دوستت دارم...*
درويشی مستجاب الدعوه در بغداد پديد آمد . حجاج يوسف را خبر کردند ،
بخواندش و گفت : دعای خيری بر من کن . گفت : خدايا جانش بستان. گفت : از
بهر خدای اين چه دعاست ؟ گفت : اين دعای خيرست تو را و جمله مسلمانان .را
اى زبردست زير دست آزار
گرم تا كى بماند اين بازار؟
به چه كار آيدت جهاندارى
مردنت به كه مردم آزارى
**********************************
حکايت
حاتم طايی را گفتند: از تو بزرگ همت تر در جهان ديده ای يا شنيده ای ؟
گفت : بلی ، روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را ، پس به گوشه
صحرا به حاجتی برون رفته بودم ، خارکنی را ديدم پشته فراهم آورده .
گفتمش : به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده اند ؟
گفت
هر كه نان از عمل خويش خورد
منت حاتم طائى نبرد
**********************************
مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم .پسر بچه گفت: من نمي فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كند
پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند
پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن ها بي دليل
گريه مي كنند
بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند .او
از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟
خدا گفت زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد بنابراين
شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد. و همچنين
شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد
من به او يك نيروي دورني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته
باشد ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته باشد
به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم
نشود و همچنان پيش برود . به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي
زماني كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند
به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي
اگر آن ها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته
باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته
باشد.به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي
رساند اما گاهي اوقات توانايي همسر ش را آزمايش مي كند وبه او اين توانايي را
دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش با قي
بماند
و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد .اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي
استفاده اوست در هر زماني كه به آن ها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز
ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد
خدا گفت : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست ،
ودر قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد
**********************************
ديپلم كه گرفتم از فرط بيكاري رو به دستفروشي آوردم ، آن هم بالاي كوه ! آري
، چون ورزيده بودم و هيكل تنومندي داشتم ، لذا هر روز صبح چند جعبه نوشابه را
در چند نوبت به بالاي كوه مي بردم و از آنجايي كه هيچ كس ديگر توان اين كار را
نداشت ، لذا فقط من بودم كه نوشابه هاي خنك را در بالاي كوه به كوهنوردان خسته
و تشنه عرضه ميكردم و به چند برابر قيمت مي فروختم و درآمدم نيز خوب بود و ...
تا آن روز كه يك خانواده كانادايي كه توريست بودند ، براي كوهنوردي بالاي كوه
آمده بودند كه ناگهان پسر ده ساله شان دچار حادثه شد و سرش خونريزي كرد ، شدت
ريزش خون به گونه اي بود كه اگر زود به بيمارستان نمي رسيد مرگش حتمي بود ، اما
همه مي دانستند كه تنها راه پايين بردن آن پسر بچه ، همان مسير كوهنوردان است ،
مسيري كه در حالت عادي نيم ساعته طي ميشد ، حال آنكه قرار بود پسرك را روي
برانكارد بگذارند و پايين ببرند .... ! همه در فكر راه چاره بودند و داشتند يك
برانكارد صحرايي درست ميكردند و ... كه من ناگهان متوجه مادر بزرگ پسرك شدم كه
مانند ديوانه ها داشت لوازم داخل كيفش را بيرون ميريخت و پيدا بود كه دنبال
چيزي ميگردد ، وقتي به حرفهاي ميزبان آنها- كه يك خانواده ايراني بود - گوش
دادم ، فهميدم مادر بزرگ پسرك هفتاد ساله دارد دنبال كتاب مقدس مسيحيان - انجيل
- مي گردد ، تا براي نوه اش دعا كند ، در يك لحظه يادم آمد كه خودم قرآن در جيب
دارم ، لذا بدون معطلي كتاب مقدس مسلمانان را به پيرزن مسيحي دادم و او هم كه
متوجه شد آن كتاب چيست ، بدون ذره اي ترديد آن را بوسيد و همان طور كه
دنبال برانكارد
ميرفت ، مدام قران را مي بوسيد و به زبان خودش دعاهايي ميخواند . من از ديدن آن
صحنه بشدت تحت تاثير قرار گرفتم و به همين علت بدون اينكه به كاري كه قصد داشتم
انجام بدهم بينديشم ، جلوتر رفتم و پسرك را انداختم روي شانه هايم و به خانوده
اش گفتم كه او را با طناب به من ببنديد ! هر كس كه مي فهميد قصد دارم آن سراشيبي
تند و طولاني را به حالت دو تركه و با پاي پياده پايين بروم ، يا بهم ميخنديد
يا حيرت ميكرد ، اما من يك يا علي گفتم و استارت زدم ، شايد باورتان نشود، اما
فقط من ميفهميدم كه اين راه دور و صعب العبور را يك نفر دارد برايم باز ميكند ،
يك نفر كه هم خداي مسلمانان است هم خداي مسيحيان !
چگونه به آن پايين رسيدم فقط خدا ميداند و بس ! دست كم ده دوازده بار سكندري
خوردم و سرم تا نزديك سايه ام پايين رسيد ، اما زمين نخوردم ! دو سه مرتبه (و
مخصوصا در سراشيبي هاي تند ) كنترلم را از دست دادم و تالب پرتگاه نيز پيش رفتم
، اما هر بار - به خدا قسم - بي آنكه كاري از دستم ساخته باشد ، از يك قدمي
مرگ برگشتم ، ناگفته نماند كه در طول راه ، مردمي كه از جريان باخبر بودند ، هر
طوري كه ميتوانستند كمكم ميكردند ، جمعيت را از سر راهم پس ميزدند ، با كمك
دستهايشان برايم تونل انساني درست ميكردند و با صلواتهاي پي در پي روحيه ام
ميدادند - كه اين يكي چيز ديگري بود - تا سرانجام به پايين رسيدم ، به جايي كه
ماشين وجود داشت تا بتوانند پسرك را به اولين مركز درماني برسانند . ابتدا
خواستم منتظر بمانم كه خانواده اش برسند ( با توجه به اينكه من با دويدن آمده
بودم ، آنها چند دقيقه از من عقب بودند ) اما وقتي ديدم ضربان قلب پسرك رو به
كندي ميرود ، معطلي را جايز نديدم ، آدرس بيمارستان را به مردم دادم تا به
والدينش برسانند و بعد خودم او را به بيمارستان رساندم و...
ده دقيقه اي از انتقال پسرك به اورژانس نگذشته بود و من به اضطراب فراوان ، يك
چشم به قسمت اورژانس دوخته بودم تا خبري برسد و يك چشمم نيز به راهرويي كه
ميدانستم خانواده كانادايي از آنجا خواهند آمد . همين طور نگاهم به راهرو بود
كه صداي خانم دكتر سركشيك بخش اوژانس به گوشم رسيد :" خيلي شانس آوردين .... با
اون شدت خونريزي كه پسرك داشته ، امكان زنده ماندنش صفر بود ، اما بر اثر همان
تكانهايي كه خورده كه گفتين شما با دويدن او را به پايين آورده ايد و به علت يك
سري فعل و انفعالات فيزيولوژي بدن ، شدت خونريزي كم شده و... خلاصه يك معجزه
اين بچه رو از مرگ نجات داده ... »
از خوشحالي در پوست خودم نميگنجيدم كه صداي گامهاي خانواده كانادايي در راهرو
شنيده شد ،با خوشحالي به سوي آنها دويدم و... اما هنوز دو - سه متري با آنها
فاصله داشتم كه ناگهان از داخل يك اتاق خانمي باردار خارج شد و من كه ميدانستم
اگر به آن زن بخورم چه فاجعه اي رخ خواهد داد ، با تمام تواني كه داشتم سعي
كردم خودم را از مسير آن زن دور كنم و... اما آن خانم باردار نيز همزمان
با من همان
تصميم را گرفت ، او هم مسيرش را به طرف راست خود عوض كرد ، يعني همان سمتي كه من
خودم را با تمام قوا پرتاب كرده بودم ! بعضي تصميم گيريها از لحظه نيز سريع تر است
و حتي نميتوان در موردش فكر كرد و من نيز همان كار را كردم و براي اينكه
با زن برخورد
نكنم ، خودم را كوبيدم به ديوار و از بد شانسي - و شايد ناچاري - درست با پيشاني
و گيجگاهم به ديوار راهرو برخورد كردم و... ابتدا احساس كردم يك برق فشار قوي
را به چشمانم وصل كردند كه سپس به تمام اندام هايم منتقل شد و بعد حس كردم گرمايي
سوزنده دارد سر تا پايم را ميسوزاند و بعد از همه اينها دردي شديد جاي آن سوزش
را گرفت و بعد ... خلاء كه آمد ديگر چيزي نفهميدم .
روايت لحظات پس از مرگ
شايد براي خيلي ها عجيب باشد ، ولي من حقيقت را ميگويم كه علي رغم 14 دقيقه
مردن تنها صحنه اي كه از لحظات مرگم به ياد دارم ، تصويري از يك صليب است كه
همچون توده هاي ابر يا همچون تجمع ستاره ها در كهكشان ، درست در بالاي سرم
ميديدم ، عجيب بود ، بر خلاف خيلي ها كه سرگذشتشان را در همين صفحه خواندم - من
با اينكه ميدانستم مرده ام ، اما نه جسم خود را ميديدم و نه همچون روح در آسمان
بودم . تنها چيزي كه از آن لحظات مردنم به ياد دارم اين است كه گويي تمام وجودم
شده بود چشم و در آسمان به آن صليب خيره شده بودم.
روايت لحظات زنده شدن
موقعي كه به خودم آمدم ، چشمانم جايي را نميديد . من تا يك ساعت دچار كوري موقت
بودم اما از صداي شيونها و گريه ها فهميدم قضيه چيست ، مخصوصا كه هنوز تصوير
صليب هنوز در ذهنم باقي مانده بود ، اما همين كه اين جمله را از زبان يكي از
پرسنل بيمارستان شنيدم كه ميگفت :« به اين خانم بفهمانيد كه اين بنده خدا مرده
، دعا خواندن ديگه فايده نداره » با تتمه توانم ناله اي كردم كه باعث شد بقيه
بفهمند كه زنده شده ام !
***
بعدها شنيدم كه درست از لحظه مرگ من ، مادر بزرگ مسيحي آن پسرك ، - كه گويي
انجيل خود را داخل ماشين پيدا كرده بود - بالاي سرم مي نشيند و شروع به خواندن
دعا از كتاب مقدس ميكند و...
امروز كه دارم اين نامه را برايتان مي نويسم ، مدير دفتر نمايندگي يكي از
محصولات كشور كانادا در ايران هستم ، شركتي كه پدر آن پسرك مدير عاملش است . من
و آن خانواده لااقل سالي يكي ، دو بار در تورنتو همديگر را مي بينيم و هر بار
نيز من و مادر بزرگ از قرآن وانجيل براي هم حرف ميزنيم
****************************
الهی و ربی من لی غیرک...
شخصی را به جهنم می بردند . در راه بر می گشت و به عقب خیره می شد . ناگهان خدا
فرمود : او را به بهشت ببرید . فرشتگان پرسیدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند
بار به عقب نگاه کرد ... او به بخشش من امیدوار بود و من بنده ام را نا امید
نمیکنم...
****************************
خانمي3پيرمردجلوي درب خانه اش ديد.
- شما را نمي شناسم ولي اگر گرسنه هستيد بفرماييد داخل.
- اگر همسرتان خانه نيستند، مي ايستيم تا ايشان بيايند.
همسرش بعد از شنيدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن.
بعد از دعوت يکي از آنها گفت: ما هر 3 با هم وارد نمي شويم.
خانم پرسيد چرا؟
يکي از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن يکي موفقيت و ديگري عشق است. حال با
همسرتان تصميم بگيريد کداممان وارد خانه شود.
بعد از شنيدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شايد خانمان کمي بارونق
شود.
همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقيت نه؟
عروسشان که به صحبت اين دو گوش مي داد گفت چرا عشق نه؟ خانمان مملو از عشق و
محبت خواهد شد.
شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بيايد. خانم به خارج خانه رفت و از عشق
دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.
2 نفر ديگر نيز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت: من فقط عشق را
دعوت کردم!
يکي از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و يا موفقيت را دعوت مي کرديد، 2 نفر
ديگرمان اينجا مي ماند. ولي هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال مي کنيم.هر جا
عشق باشد*
*موفقيت و ثروت هم هست!*
**********************************
الکساندر فلمينگ
کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانوادهاش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد میزد و تلاش میکرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...
روز بعد، کالسکهای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.
مرد اشرافزاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: «میخواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمیتوانم برای کاری که انجام دادهام پولی بگيرم.»در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.
اشرافزاده پرسيد: «پسر شماست؟»
کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
- با هم معامله میکنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...
پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...
سالها بعد، پسر همان اشرافزاده به ذات الريه مبتلا شد.
چه چيزی نجاتش داد؟ پنسيلين!
**********************************
قطره دلش دریا میخواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.
هر بار خدا میگفت: از قطره تا دریا راهیست طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست.
قطره عبور کرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت.
قطره ایستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت.
و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.
تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره را به دریا رساند.
قطره طعم دریا را چشید. طعم دریا شدن را. اما...
روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری از دریا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را میخواهم. بزرگترین را. بینهایت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اینجا بینهایت است.
آدم عاشق بود. دنبال کلمهای میگشت تا عشق را توی آن بریزد. اما هیچ کلمهای توان سنگینی عشق را نداشت.
آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت. قطره از قلب عاشق عبور کرد.
و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید، خدا گفت: حالا تو بینهایتی
**********************************
کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته،
عمیق ترین خواب دنیا را داشتم.وصبح ها با خمیازه وعشوه ای کودکانه
بعد از همه از خواب برمی خواستم.
ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم
و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند.
ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و
هر گونه که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم.
ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.
ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،
نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم.
ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،
همه چیز را فراموش می کردم.
**********************************
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی
اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول
را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی
تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام
مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده
و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود
که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
نتیجه اخلاقی :
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام
کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد، کجا هستید
**********************************
"اين نيز بگذرد"
پادشاهي حکيم شهرش را فرا خواندو از او خواست که جمله اي براي او بنويسد که در همه لحظات آرامش بخش و تسلاي روحش باشد.
حکيم انگشتر پادشاه را خواست و نوشته اي را درون انگشتر پادشاه قرار داد وبا او شرط کرد فقط زماني آن را باز کند که احساس کرد به ان نيازمند است. چندي بعد جنگي ميان آن شهر و شهر همسايه درگرفت؛ جنگي سخت که بايد به دشواري از پس آن بر مي آمدند.
متأسفانه جنگ رو به شکست مي رفت وپادشاه_خسته و درمانده_بالاي تپه اي به دام افتاد؛و در اوج نااميدي،به ياد انگشترش افتادوآن را گشود وديد که در آن نوشته است: "اين نيز بگذرد"وبا خواندن اين جمله جان تازه اي گرفت وبا تمام وجود به نبرد ادامه داد و سربلند و پيروز از جنگ بيرون آمد.
زمان بازگشت به شهرش،مردم جشني برايش برپا کردند واورا غرق در شادي ،سرور و گل کردند. پادشاه درپوست خود نمي گنجيد؛ودرهمين حال احساس بزرگي و غرور اورا فرا گرفته بود،باز به ياد انگشتر افتاد.
"آن را گشود و بار ديگراين جمله را ديد:"اين نيز بگذرد
**********************************
رابرت داوينسنز، قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتين زماني که در يک مسابقه موفق شد مبلغ زيادي پول برنده شود، در پايان مراسم زني به سوي او دويد و با تضرّع و التماس از او خواست پولي به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد، زن گفت که او هيچ هزينه اي براي درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش ميميرد. قهرمان گلف درنگ نکرد و بلافاصله تمام پولي را که برنده شده بود به زن بخشيد.
هفته بعد يکي از مقامات رسمي انجمن گلف به او گفت که اي رابرت ساده لوح خبرهاي جالبي برايت دارم، آن زني که از تو پول خواست اصلاً بچه مريض ندارد حتي ازدواج هم نکرده است او تو را فريب داده دوست من.
رابرت با خوشحالي جواب داد: خدا را شکر پس هيچ بچه اي در حال جان دادن نبوده است. اين که خيلي عالي است
**********************************
دختر جواني چند روز قبل از عروسي آبله سختي گرفت و بستري شد.
نامزد وي به عيادتش رفت و در ميان صحبتهايش از درد چشم خود ناليد..
بيماري زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عيادت نامزدش ميرفت و از درد چشم ميناليد. موعد عروسي فرا رسيد.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم ميگفتند چه خوب عروس نازيبا همان بهتر که شوهرش نابينا باشد.
20 سال بعد از ازدواج زن از دنيا رفت، مرد عصايش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.
مرد گفت: "من کاري جز شرط عشق را به جا نياوردم".
**********************************
داستان کشور کار
اين داستان کشوري است که بسيار بد آب و هوا ونا امن است وزندگي در آن بسيار سخت ومشقت بار است ومحدوديتهاي زيادي در آن وجود دارد ولي بر عکس از نظر کسب کار ودر آمد يک مکان خاص و استثنايي است و موقعيتهاي بسيار خوب و طلايي براي کسب و کار وجود دارد ولي هر کس فقط يک بار آن هم با يک ويزاي محدود مي تواند در آن کشور زندگي و کار کند و بعد از آن بايد به کشور خود باز گردد و در کشور خود با ثروتي که در انجا اندوخته است يک زندگي خوب و رويايي را شروع کند زيرا در غير از آن کشور هيچ موقعيتي براي کار در کشور خودشان وجود ندارد . اساسي ترين نکته زندگي در آن کشور اين است که افرادي که در آن کار مي کنند در آمد خود را فقط از طريق حساب بانکي مي توانند به حساب خود در کشورشان واريز کنند زيرا بر اساس قوانين آن کشور هيچ کس نمي تواند چيزي جز يک دست لباسي که بر تن دارد از آن کشور خارج کند وهر چيزي غير از آن را با خود داشته باشد در فرود گاهاي آن کشور توقيف مي شود و اين اشتباهي است که اکثر افرادي که در آن کشور کار مي کنند مرتکب مي شوند واين قانون کلي را فراموش مي کنند و مي خواهند همه درآمد خود را بصورت طلا وپول واجناس مختلف از آن کشور خارج کنندکه همه آنها در فرودگاه توقيف مي شود و فقط با يکدست لباس راهي شهر وديار خود مي شوند وبايد بقيه عمر خود را با فقر و در آتش حسرت فرصتهاي از دست رفته بگذرانند.
اين داستان زندگي ما در اين دنياست که محدود است ولي آن را نامحدود تصور مي کنيم سخت است ولي شيرين تصور مي کنيم فرصت اندوختن است ولي آنرا هدر مي دهيم. و براي زندگي اصلي و جاودانه خود هيچ نمي اندوزيم .تا در آخرت سر افراز وسر بلند باشيم واين قانون کلي را فراموش مي کنيم که از اين دنيا جز يک کفن نمي توانيم ببريم در حالي که هزاران بار با چشم وگوش تن ديده وشنيده ايم ولي هيچ گاه با چشم وگوش جان نديده ايم و فراموش مي کنيم هر آنچه در اين دنيا مي اندوزيم مال همين دنياست و فقط اعمال ماست که مي ماند چه خوب وچه بد و چه خوب است که خوب باشد و بماند.
**********************************
يک داستاني هست که ميگه در چين باستان يک امپراطوري بود که هنگام مرگش خواست سلطنت رو به پسرش تفويض کنه . از قضا طبق رسوم آن زمان چين يکي از شروط سلطنت ، تاهل بود و شاه که فرصت کمي داشت به فرزندش دستور داد سريع دختري رو براي ازدواج انتخاب کنه تا بتونه مراسم تاجگذاري پسرش رو ببينه . پسر امپراطور جوان شايسته و باهوشي بود. با خودش تصميم گرفت ظرف مدت کوتاهي ازدواج کنه تا پدر آرزو بدل نميره. همان روز مشاورين پدر را فرا خواند و دستور داد که فردا شب جشني با حضور همه دختران جوان شهر برگذار کنند و در آنجا شاهزاده به دختران جوان بگه که کدام دختر لياقت اين را دارد که ملکه آينده چين بشود. خدمتکاري در قصر زندگي مي کرد که دخترش همبازي کودکي شاهزاده بود و آن دختر يک دل بلکه صد دل عاشق شاهزاده بود و البته خود بخوبي مي دانست که فاصله بين او و شاهزاده آنقدر زياد هست که نبايد هيچگاه روياي ملکه شدن را در سر بپروراند . روزي که جارچي ها در شهر جار مي زدند : جشن ويژه شاهزاده براي انتخاب همسر از بين هزاران دختر ، فردا شب در قصر برگزار خواهد شد ، دختر خدمتکار نزد پدر رفت و با زاري و التماس از پدر درخواست کرد که او هم به ميهماني مخصوص شاهزاده برود ، زيرا که مي پنداشت اين آخرين فرصتي در زندگي اش خواهد بود که مي تواند شاهزاده را از نزديک ببيند . پدر دلش براي دختر خود سوخت و اجازه داد که او نيز به جشن برود. روز جشن تمام تالارهاي قصر از دخترهاي زيبا پر شده بود. بنظر انتخاب خيلي سخت مينمود. شاهزاده وقتي همه دخترها آمدند خطاب به آنان گفت : اي دختران زيبا رو همه شما برازنده ايد ولي من مي خواهم يک امتحاني از شما بگيرم و برنده اين امتحان همسر من خواهد بود . آنگاه دستور داد به هر دختر دانه يک گل را بدهند و دختر ها موظف شدند در مدت يک ماه آن دانه را در گلداني کاشته و گل آن را پرورش دهند . صاحب زيباترين گلي که پرورش مي يافت ، همسر آينده شاهزاده ميشد.دختر خدمتکار هم دانه خود را گرفت و به خانه رفت . از فردا صبح شروع به مطالعه در خصوص پرورش گل کرد. چيزهايي را فرا گرفت . با باغبانان قصر مشورت کرد و خاک و کود مناسب بذر تهيه کرد و دانه را بدقت در گلدان کاشت و هر روز سر ساعت معيني که به او گفته بودند به گلدان آب داد. لحظه اي چشم از گلدان برنمي داشت. روزها و روزها از همان اول بيداري پاي گلدان مي نشست و به آن خيره ميشد. اما دريغ از هر گونه رشد !!! انگار که دانه لج کرده بود که اصلا رشد نکند . بالاخره هم مهلت يکماهه به پايان رسد و همه دختران با گلدانهاي بسيار زيبا راهي قصر شدند. باز دختر نزد پدر رفته و با خواهش از او خواست که براي آخرين بار اجازه بدهد به ميهماني شاهزاده برود. هر چه پدر او را نصيحت کرد که دخترم دختران شهر به او و گلدانش خواهند خنديد ، بخرج دختر نرفت . پدر که متوجه عشق دخترش بود گفت قبول به ميهماني برو اما قول بده که بعد از آن هرگز به شاهزاده فکر نکني. دختر نيز با گلداني که هيچ گلي در آن نبود و فقط دانه اي را در خاک کاشته بودند راهي قصر شد. پاسي از شب گذشته بود که شاهزاده براي بازديد از گلدانها آمد. همه را تحسين کرد و اخر سر خطاب به دختران گفت : همه شما گلهاي بي نهايت زيبايي را پرورش داده ايد. اما گل مورد نظر من گلي است که دختر خدمتکار آورده است . همه دانه هايي که به شما دادم نابارور بود و هيچکدام گلي نمي داد. و تنها کسي که صادقانه همان دانه را در گلدان نگه داشته ، دختر خدمتکار مي باشد که از اين لحظه ملکه چين خواهد بود. پايان
رضا جان سرت رو درد آوردم . از بقيه بچه هاي گروه هم معذرت ميخوام. اما مي داني آقا رضا اولين بار که من اين داستان رو شنيدم ، فکر کردم شاهزاده بهتر بود دختر خدمتکار رو بعنوان مشاور استخدام مي کرد و با دختري که دلش ميخواست .........ازدواج مي کرد. آنروز من جوان بودم . آن روز از عشق چيزي نمي دانستم
**********************************
باور نمي کنم خدا وجود داشته باشه!
مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت.
در حال کار، گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت.
آنها به موضوع «خدا » رسيدند،
آرايشگر گفت: من باور نمي کنم خدا وجود داشته باشد!
مشتري پرسيد :چرا؟
آرايشگر گفت : کافي است به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد.
اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟
بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شدند؟ اين همه درد و رنج وجود داشت؟
نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه مي دهد اين چيز ها وجود داشته باشند.
مشتري لحظه اي فکر کرد،اما جوابي نداد؛چون نمي خواشت جروبحث کند.
آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت.
در خيابان مردي را ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده...
مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت:
به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.
آرايشگر با تعجب گفت:چرا چنين حرفي مي زني؟
من اين جا هستم،همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.
مشتري با اعتراض گفت : نه!!! آرايشگر ها وجود ندارند،
چون اگر وجود داشتند،
هيچ کس مثل مردي که آن بيرون است، با موهاي بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.
آرايشگر گفت : نه بابا ؛ آرايشگر ها وجود دارند،
موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نمي کنند.
مشتري تاييد کرد: دقيقا! نکته همين است.
خدا هم وجود دارد!
فقط مردم به او مراجعه نمي کنند و دنبالش نمي گردند.
براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد
**********************************
يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد ،
يادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست ،
يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم ،
يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم ،
يادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن،
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تکرار اشتباهات گذشته
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي
قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم ...
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي که از سازش عشق
مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد !
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود ،
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...
و يادمان باشد هيچگاه از راستي نترسيم
**********************************