کنار پارک نشسته بود و عصای سفیدش را محکم در دست جمع کرده بود ...صدای غرش

آسمان را شنید ... بلند شد و دستش را برای گرفتن قطرات باران دراز کرد .. ناگهان سردی

چیزی را در کف دستش احساس کرد... دختر بچه در حالیکه به سرعت از کنارش می گذشت

 فریاد زد : مامان...! پول رو دادم به اون گداهه...

 

????????????????!!!!!!!!!!!!!!!!