باران
کنار پارک نشسته بود و عصای سفیدش را محکم در دست جمع کرده بود ...صدای غرش
آسمان را شنید ... بلند شد و دستش را برای گرفتن قطرات باران دراز کرد .. ناگهان سردی
چیزی را در کف دستش احساس کرد... دختر بچه در حالیکه به سرعت از کنارش می گذشت
فریاد زد : مامان...! پول رو دادم به اون گداهه...

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 11:0 توسط حميد
|