ويگوتسکي و « ابزارانديشه »
لو سمونو ويچ ويگوتسکي ( 1896- 1934 ) يکي از پيشگامان روانشناسي نوين روسيه است. ويگوتسکي در سن سي و هشت ساله به بيماري سل مبتلا شد و در گذشت . ثمره عمر کوتاهش انديشه هاي بزرگش بود که تا به امروز اعتبار خود را از دست نداده اند . نظرات او تحول عظميي در علم روانشناسي و پداگوژيک بوجود آورد و نام او را در رده نامهائي چون فرويد و پياژه قرار داد. الهام بخش ويگوتسکي باختين - اديب روسي بود.
ويگوتسکي تحصيلات عاليه اش را با هنر و ادبيات آغاز کرد و در سال 1925 موفق به دريافت دکترا در روانشناسي هنر شد. وي پس از اخذ دکترا تمام هم و غمش را صرف تحقيقات روانشناسي – بويژه روانشناسي کودک – و پداگوژيک کرد ، با اين وجود اوو افکارش تا سالها در چشم جهانيان ناشناخت ماند. در سال 1962 ترجمه ي ِ کتاب « انديشه و زبان» به چند زبان زنده دنيا ، به جهانيان خبر از وجود گوهري گرانبها درعالم روانشناسي کودک و پداگوژيک داد. شايد يکي از دلايل ناشناخت ماندن ويگوتسکي تا آنزمان ممنوع بودن آثار او بود.
(آثار ويگوتسکي تا سال 1936 – يعني دو سال پس از مرگ او - ممنوع بوده است). در آن سالها قوانين خشک و متحجر حاکم بر علم و فلسفه ، روانشناسي را مثل بقيه حوزه هاي علمي محدود کرده بود. نوانديشان نه تنها حق ابراز انديشه نداشتند بلکه آثارشان اجازه انتشار و پخش نمي يافت. پس از جهاني شدن ويگوتسکي محققان شرقي و غربي (سال 1980) براي دفاع از نظرات ويگوتسکي که تا آنزمان بسيار يکجانبه تحليل و تفسير مي شد گرد هم آمدند. نتيجه اين گردهمائي پا گرفتن تفکر مبتني بر«تاريخ و ُ فرهنگ » در غرب ِ آن روز شد و به همت ِ آلئونشوف واژه « آگاهي» جاي خود را با اصطلاح «همياري » عوض کرد. تا آنزمان « آگاهي» به معناي ترقي و پيشرفت بود و گاه نيز راسيوناليسم و روشنفکري تعبير مي شد. يکي از دلايلي که ويگوتسکي پدر تفکر فوق – یعني آناليز بر پايه«تاريخ و ُ فرهنگ» - تلقي مي شود ، اينست که او انسان را ترکيبي از هنر و ادبيات و تاريخ دانسته و بررسي انسان بدون در نظر گرفتن رابطه اش با اين پديده ها و ديگر پديده هاي اجتماعي را امري محال مي داند. بطور مثال ما در کتاب «روانشناسي هنر » مي خوانيم که « آگاهي» جوهري ديناميک دارد و فرم و محتوايش از فرهنگ و محيط متأثر است ، و بر خلاف «روشنفکري» که ريشه در مونولوگ دارد ، « آگاهي» بر« ديالوگ»پايه ريزي مي شود.
در نگاه پياژه «روشنفکري» نوعي ساخت فکري و پيش فرضيه هنر و ادبيات است. او از ديالوگ به عنوان يک نورم نام مي برد ، اما چگونگي تغيير فکر و انديشه و رابطه اش را با محيط فرهنگي فرد به ما نشان نمي دهد. در حاليکه ويگوتسکي با ارائه تعريف خود از قوه تخيل و خلاقيت مي کوشد تا نقش و اهمييت جهان پيرامون را در شکل گيري فرد به ما نشان دهد.
به نظر ويگوتسکي انسان يعني تجاربش. کودک ضمن تجربه کردن به تصاوير ذهني اش دست مي يابد و مي آموزد چگونه جهان پيرامونش را تعبير و تفسير کند. نقش انسان هنگام تجربه کردن ديالکتيکي است. در اين رابطه ويگوتسکي از ترم هاي ِ «بازسازي» و «خلاقيت » استفاده مي کند و معتقد است که فرد در تمام مراحل زندگي در حال «بازسازي» و «خلاقيت » است. آنچه اينجا ويگوتسکي را از ساير محققان متمايز مي سازد اينست که او بر خلاف پيشينيانش معتقد بود که همه افراد (کودکان) خلاق هستند وشرط لازم قوه فکر و انديشه ، «بازسازي» و« حافظه » است و در واقع فعاليت هاي خلاقانه است که فرد را به «بازسازي» مي کشاند و اينکه خلاقيت به معناي خلق آثار بزرگ نيست و حتا کوچکترين آفرينش فرد از همان خصلتي برخوردار است که آفرينش و خلاقيت افراد مستعد و آن متکي بودن آفريده ها به تجارب مي باشد.
ويگوتسکي همواره هنگام طرح نظراتش از واژه «تخيل» به عنوان واژه اي زير بنائي استفاده مي کند و معتقد است که ميان «تخيل» و «واقعيت» تضاد وجود ندارد. «تخيل» متافيزيک نبوده و نيست ، بلکه رسيدن به آگاهي يا هنر ِ « ترکيب کردن» است. پديده هائي که فرد از ترکيبشان به هنر خلاقيت مي رسد عين واقعيت هستند و اين روند در طول عمر انسان ادامه خواهد داشت. طبيعتأ هرچه امکانات و پديده ها يا تجارب روزانه فرد غني تر باشد ، حوزه «تخيل» گسترش مي يابد. فرد هنگام تعبير و تفسير تجارب و احساساتش نيز از قوه «تخيل» استفاده مي کند (ص 9). آگاهي به احساسات معنا و مفهموم مي بخشد و در نتيجه فکر و احساسات دو پديده جدا از هم نيستند بلکه از يک و همان جنسند. «تخيل» يعني پروسه تفسير کردن. اين پروسه بسيار پيچيده وَ لبريز از تغيير وُ تحول وَ تکثير وُ تقليل است.
بازي هاي کودکانه پايه و اساس خلاقيت را پي ريزي مي کند. هنگام بازي کودک تجاربش را تعبيرو تفسير کرده و به آنها روح مي بخشد، آن ها را به نمايش مي گذارد و در روند نمايش آنها را به اشکال مختلف در مي آورد. او هنگام بازي به بازگوئي يک داستان يا حکايت مي پردازد. داستان يا حکايتي که تجربه کرده است . بدين سبب « بازي » و« داستان پردازي » ب عنوان اشکال فرهنگي که با حس زيبائي شناسي آميخته اند ، از يک خميره اند .
2
طبق نظر ويگوتسکي کودکان هنگام بازي وارد حيطه ي ِ ادبيات ، تأتر و دراماتيک و نقاشي مي شوند. همانطور که پيشتر آمد کودکان خمير مايه بازي هايشان را از بطن و اقعيتها بيرون مي کشند و درست به همين لحاظ است که نقش برزگتر ها در فراهم آوردن شرايط ، حياتي و بنياني مي شود و پروسه َ رشد و تعالي کودکان به عواملي وابسته مي گردد که اساسش را دياگوگ با برزگتر ها تشکيل مي دهد.
به اعتقاد ويگوتسکي احساس و عقل همانند تخيل و واقعيت دو روي يک سکه اند. و به نظر او هنگام بررسي ِ فرد و توانائي هايش بايد به او به عنوان يک کل نگاه کرد. به عبارت ديگر فرد مجموعه اي از توانائي هاست و توانائي هاي فرد نيز به نوبه خود به عنوان يک کل ، مجموعه اي از احساسات وُ عقل و تخيل وُ واقعيت ها يا تجارب ِ فردي است. انسان براي آگاه شدن و آموختن تصاوير ِ ذهني اش را خلق مي کند ، وبه همين سبب راسيوناليسم روبروي هنر زيبائي شناسي ودر تضاد با آن قرار نگرفته است.
پياده کردن انديشه هاي والاي ويگوتسکي در مدرسه به معناي خلاق کردن علم پداگوژيک و بهبود اوضاع آموزش و پرورش و اعتلاي فرد است و طبيعتأ آگاهي ِ اولياء مدرسه از تئوري هاي پداگوژيک اولين گام به سوي علمي کردن مدرسه است. ما نمي توانيم بدون علم به ريشه هاي پداگوژيک و تئوري هاي موجود، انتقال دهنده اطلاعات ِ خود به نسل جوان باشيم. از اين گذشته مدرسه به عنوان اولين پايگاه آموزش ِ حقوق فردي ، بايد خود به حقوق فردي احترام بگذارد. کودکي که اجازه رشد تخيلش را در مدرسه نمي يابد از همان کودکي خود سانسوري را مي آموزد.
مي آموزد که حتا به خود دروغ بگويد. و اين يکي از نتايج علمي نبودن مدرسه وعدم آگاهي اولياء مدرسه از تئوري هاي پداگوژيک است.
يکي از اصول اوليه آگاهي تعريف ِ دقيق مفاهيم به شيوه علمي است. تعريف ما از بسياري از مفاهيم در حد تعاريف عاميانه محدود شده است ، براي مثال تعريف ما از « قوه تخيل » اغلب با واژه ي ِ « خيال بافي » مخدوش مي شود.
تعريف ويگوتسکي از خلاقيت و قوه تخيل به شرح زير است:
خلاقيت فعاليتي انساني و به معناي آفريدن چيزي يا انديشه اي نواست. نو بودن به معناي خلق کردن چيزي از درون ِ هيچ ، يا از درون يک خلاء نيست. ما از مشاهده اعمال و رفتار و کردار انسان ها در مي يابيم که همه ي ِ اعمال و رفتار و کردار انساني پيرو خصلت دوباره سازي است. خصلت دوباره سازي در ارتباط ِ مستقيم با حافظه و تجارب فردي است که امکان بروز مي يابد. اين بدين معناست که فرد هنگام آفرينش ِ دوباره ي ِ چيزي يا انديشه اي (دوباره سازي ) تجارب گذشته َ خود را « اغلب در قالبي ديگر » تکرار مي کند. بطور مثال وقتي ما خاطرات کودکي خود يا سفري ، ديدار دوستي يا حادثه مهمي از زندگي خود را به خاطر مي آوريم در واقع داستان تازه اي از آنچه در گذشته براي ما رخ داده است مي آفرينيم و بدين طريق به دوباره سازي حوادث مي پردازيم. طبيعتأ - تازه آفريده ي ِ ما - گرچه رنگ و روي ِ ديگري از آنچه بوده است دارد ، اما به هر حال از تکرار ِ حوادث ِ اتفاق افتاده اي که جائي از حافظه ما را پر کرده اند بوجود مي آيد . بنابراين بدون اتفاقات (يعني تجارب ما) خصلتي به نام خلاقيت هستي نخواهد يافت. تجارب فردي زندگي اجتماعي/ بيروني و زندگي تخيلي/ دروني فرد را مي آفريند. تجارب فردي هنر ِ تطبيق ِ خود با محيط را به فرد مي آموزند. تطبيق فرد با محيطش از طريق دوباره سازي عادت ها و روي داده ها صورت مي پذيرد.
طبق نظر ويگوتسکي حالت پلاستيکي عصب هاي مغزبه ما در دوباره سازي پديده ها
کمک مي کند. بدون اين حالت ، شکل پذيري و تغيير امکان ندارد. او با مقايسه َ موم وآب و آهن مي گويد که مغز خاصيتي همانند ِ موم دارد، آسان تغيير مي کند و تحت تأثير شرايط مختلف اشکال مختلف به خود مي گيرد. در عين حال عصب هاي مغز قادرند تغييرات را در خود ذخيره کنند. شرايط تغيير زماني روي مي دهد که برانگيزاننده ها stimuli به اندازه کافي قوي باشند و تکرار شوند .
در همين رابطه ويگوتسکي مغز را با ورق کاغذ تا شده نيز مقايسه مي کند. جاي تاخوردن در محل ِ تا شده هميشه باقي مي ماند و در واقع شکل کاغذ را تغيير مي دهد. تا آنجا که با يک پُف کاغذ به سمت تا خوردگي اش خم مي شود. در جاي ديگري ويگوتسکي مغز را با جاي چرخ ماشين بر روي زمين گِلي مقايسه کرده و مي گويد که حرکت چرخ بر زمين گلي ، امکان راهيابي ِ آينده را آسان مي کند ، زيرا که جاي چرخ ماشين راه را براي رفتن هاي بعدي مي گشايد. مغز انسان نيز در صورت برخورد با برانگيزاننده ها ي کارا و مکرر دقيقأ مثل چرخ ماشين راه سازي مي کند. به عبارت ديگر مغز انسان ارگاني است که تجارب فرد را ثبت و دسته بندي مي کند. چنانچه مغز داراي اين خصلت نبود و به يکسري تجارب ِ محدود اکتفا مي کرد، انسان موجودي متکي به عادت هايش مي شد که با کوچکترين تغيير و ُ تحول عکس العمل نشان مي داد. يعني دقيقأ بروز حالتي شبيه عادت حيوانات.
با اين تفاسير مغز انسان داراي دو عملکرد يا فنوکسيون مي باشد: ثبت و نگاهداري تجارب وخصلت آفريندگي و خلاقيت. ويگوتسکي پس از ارائه تعريف خود از خلاقيت و قوه تخيل و شرح عملکرده هاي ِ مغز مي گويد : " چون پاي قوه تخيل به ميان آيد ، اجازه بدهيد بگويم آينده ي ِ انسان در رابطه تنگاتنگ با جامعه اش و زندگي گذشته اش" (ص. 13 ) .
به نظر ويگوتسکي فرد رد پاي ِ برانگيزاننده هاي ِ گذشته اش را دوباره سازي مي کند، نه خود ِ برانگيزاننده ها را و مي گويد در واقع ما نه گذشته را ديده ايم ، نه آينده را ، اما تصويري از تصاوير ذهني ِ خود مي سازيم. پس خلاقيت يعني فعاليتي که برانگيزاننده هاي ِ گذشته را تکرار نمي کند ، بلکه فرد تصاوير تازه و بديعش را از برانگيزاننده هاي ِ گذشته اش ترکيب و تنظيم مي کند. او روي برانگيزاننده هاي ِ گذشته اش کار مي کند تا شرايط و رفتار هاي ديگري از خود بروز دهد. به اعتقاد ويگوتسکي چنانچه مغز آدمي قادر به اين پروسه هاي تغيير و تبديل نبود ، آدمي در گذشته اش مي ماند و نمي توانست خالق اينهمه چيز و اينهمه انديشه باشد. خلاقيت از انسان موجودي متکي به آينده ساخته است که در زمان حال تغيير مي کند .
3
- که به معناي تخيل Voobraẑenieدر حوزه روانشناسي و به زبان روسي قوه خلاقيت و سازندگي، تصور و نمايش است - ناميده شده است. تعريف روانشناسان از واژه تخيل متفاوت است از تعريفي ست که در زبان عاميانه از اين واژه مي شود. اغلب در زبان ِ روزمره آنچه با عادت هاي حواس پنجگانه ما در تضاد بيفتد و درنگاه ما غير ملموس و دور از دسترس باشد، به تخِيل نسبت داده مي شود. اين در حالي است که تخيل فرض اوليه همه فعاليت هاي انساني است و بدون آن وجود و تحقق فعاليت هاي فرهنگي و ُ هنري ، علمي و تکنيکي و غيره امري محال مي باشد.
ريبوت (1839 – 1916) پرفسور و استاد کالج فرانسه مي گويد :" تمام کشفيات ما – از کوچک تا بزرگ – قبل از وقوع يا به تحقق رسيدن، ترکيبي از تخيلات ما بوده اند که در رابطه هاي تازه شکل گرفته اند " (ص. 14) . ما از وجود کاشفان بسياري از کشفيات بي خبريم. بطور مثال ما نمي دانيم چه کسي يا چه کساني ضرب المثل ها راساخته اند. در واقع نام کاشفان بخش کوچکي از کشفيات بر ما روشن است. ما اغلب بي آنکه نام مخترعان را بدانيم يا اساسأ به آنان فکر کنيم از اختراعاتشان بطور روزمره استفاده مي کنيم. چاقو ، قيچي، داس و چکش- اين ابزار ساده که بسياري از مشکلات ما را حل کرده اند و در روند توسعه خود به ابزارپيچيده تر مبدل شده اند يقينأ مخترعاني داشته اند که در حافظه انساني ما جاي نگرفته اند.اما آنچه اينجا حائز اهمييت است، ساده گي يا پيچيده گي ِ پديده ها و ابزار انساني نيست، بلکه اين تخيل متبلور شده انساني است که در آفرينش پديده ها و ابزار انساني- از ساده ترين تا پيچيده ترين ِ آنها - نقش اساسي را بازي مي کند.
به همين ترتيب تعريف روانشناسان از واژه ي ِ خلاقيت نيز تعريف متفاوتي است از آنچه ما در زبان عاميانه بکار مي بريم. خلاقيت در تلقي ِ عام اغلب مترادف با خلق آثاربزرگ و به جاي ماندني از نوع آثار هنرمندان و مخترعان ِ به نام جهان است ، در حالي که از ديدگاه روانشناسان و از نظر علمي خلاقيت بر اساس بزرگي و کوچکي آفريده ها سنجيده نمي شود. طبيعتأ در استعداد بي نظير کافکا ، تولستوي ، داروين يا نيچه و انشتاين و ديگراني نظير اينان شکي نيست ، اما روانشناسان مي گويند سنجش قوه خلاقيت براساس حجم يا اندازه آفريده ها - عملي غير منطقي و غير معقول است ، چرا که گاهي آفريده هائي که به نظر ما بي ارزش مي آيند نقش و عملکردي حياتي در حوزه خاص خود دارند ، بطور مثال وجود و فنکسيون ِ يک چراغ قوه در شرايط خاصي مي تواند از وجود و فنکسيون ِ يک نورافکن مهمترو حياتي ترباشد. همين امر در ساير حوزه ها مثلا در ادبيات و هنر يا علم تاريخ و غيره نيز صادق است. انساني ، جائي در گوشه اي از اين دنياي پهناورمي نشيند و تمام نيروي انديشه و تخيلش را براي خلق اثري بکار مي گيرد که پيش از او ديگري يا ديگراني گامي يا گامهائي در يک وُ همان راه برداشته اند. بطور مثال سبک امپرسيونيسم در حيطه هنر نقاشي نام ِ ونسان ونگوگ و پل گوگن - دو تن از خيل ِ انبوه ِ نقاشان امپرسيونيستي که آثار ارزنده اي از خود به جاي گذاشته اند ، را در ذهن ما تداعي مي کند، در حالي که ايندو خالق اين سبک نيستند وآنها تنها با تکرار تخيل و آفريده هاي پيشينيان خود واز ترکيب تکرارهايشان با تخيل خود سبک امپرسيونيسم را به اوج خود رسانده اند.
اما همانطور که آمد ، اينجا بحث بر سر بزرگان و نوابغ نيست، بلکه صحبت از افرادي است که به تنهائي اثري - هر چند کوچک مي آفرينند . ما با نيم نگاهي به جامعه کوچک – يعني خانواده خود و محيط خود مي توانيم جاي پاي تک تک افراد اين جامعه و آفريده هايشان را در ميان جمع ببينيم. اعتلا و معناي هويت جمع در گرووجود تک تک اين افراد است. مدرسه به عنوان جامعه بزرگتر ازخانواده نيز از افرادي تشکيل مي شود که هر يک به نوبه خود نقشي را به عهده دارند. نقش ها مکمل هم هستند، نه مقابل و متضادهم.
همانطور که ريبوت مي گويد ما نام بسياري از کاشفان و مخترعان را نمي دانيم. ولي دانستن يا ندانستن نام يا نامها اهميتي ندارد . آنچه اينجا حائز اهمييت است تعريف هاي ما ست که به نگاه ما رنگ و روي
مي بخشد. در علم روانشناسي تخيل و خلاقيت انسان - به عنوان دو صفت از هم جدا نشدني - به صورت يک قانون عمل مي کنند نه در قباي تنگ ِ استثناء و ما- اما- چشم به استثناء هاي بزرگ دوخته ايم و از ذره هاي متبلور کل و اين حقيقت که کل بدون ذراتش هستي پذير نيست غافليم
به اعتقاد ويگوتسکي دوران کودکي، زمان تمرين پرورش قوه خلاقيت و تخيل ماست. بازي هاي کودکانه نه تنها شرايط پرورش تخيل کودک را فراهم مي کنند ، بلکه خود به عنوان نوعي فعاليت تخيلي از تجارب و زندگي روزمره سرچشمه مي گيرند. تقليد پايه و اساس تجارب کودک است. کودک – حتا اگر اسب سواري را خود تجربه نکرده و به چشم خود سوارکاري را نديده باشد – در کتاب ها و قصه ها و فيلم هاي تلويزيوني با اسب و اسب سواري و ُ سوارکاري آشنا مي شود. اسب و چوب در پيرامون کودک وجود عيني دارند. آنچه کودک هنگام بازي اسب سواري با يک چوب بلند مي کند، بهره جستن از امکانات محيطش و ترکيب آن امکانات با قوه تخيلش است. و خلاصه اينکه او بازي اي را به نمايش مي گذارد که اساسش را نياز ها و علايق فرديش، تخيل و تقليد از واقعيت هاي پيرامونش بنا مي گذارد . علاوه بر تجارب ِ کو دک و امکانات محيط او و تخيلش – زبان يکي از ابزارهاي مهم بازي هاي کودکانه است . به عبارت ديگر بازي ها شرايط خلاقيت هاي زباني را نيز فراهم مي آورند. حيوان بازي و بازي هائي از اين قبيل تنها پرورش دهنده ي ِ تخيل و خلاقيت کودک نيست، بلکه به رشد جسمي او نيز کمک مي کند . اينجا قابل تذکر است که تأثير بازي ها در رشد جسمي کودک مقوله اي سواي آنچه است که مورد ِ نظر ويگوتسکي و ساير روانشناسان در طرح اهمييت تخيل و خلاقيت است و شرح آن در اين متن نمي گنجد . هنگام ارائه نظراتش داستان کودک سه سال و نيمه اي را بازگومي کند که روزي همراه با مادرش در گردشي روزانه به مرد شلي برخورد مي کند. مرد شَل توجه کودک را به خود جلب کرده و او را به دنياي تخيلاتش مي کشاند . بخش اول گفتگوي کودک با مادرش به شرح زير مي باشد
- مامان! اين آقا هه رو نيگا کن. چه پاي عجيبي داره! (کودک منتظر عکس العمل مادر نشده و ادامه مي دهد). ميدونم آقا هه سوار اسب بزرگي بوده و ُ افتاده روي يه سنگ بزرگ و ُ پاشو زخمي کرده. حالا بايد دکترا يه دوائي واسش پيدا کنن تا خوب بشه ... و ادامه داستان مونوگ بلند کودک يا ديالوگ دروني اوست با خودش. مادر قدم زنان ، در کنار او تظاهر به گوش فرا دادن مي کند و گاهي هم با ايجاد اصوات تأئيد و تأ کيد حرف هاي کودکش را تصديق مي کند . نتيجه ای که ريبوت از بازگوئي داستان فوق مي گيرد اينست که کودک تجارب شخصي خود را در فضائي تازه و با ترکيب هائي نو دوباره سازي مي کند و بدين ترتيب جوهر و ذات ساخته و پرداخته هاي او خلاقانه و ناب مي شود. کودک صحنه اي مي آفريند که فقط و ُ فقط آني و وابسته به آنچه که هست يا ديده است، نيست ، بلکه او از مجموعه آموخته هايش (که به زمان گذشته متعلقند) بهره جسته و نهايتأ - خود - نقش اساسي را در صحنه پردازي هائي از ايندست بازي مي کند