عاشقانه
|
اگر زندگي خدا نيست پس چرا فقط خدا هست؟! اگر زندگي شعر نيست پس چرا هوهوي بادش ياهوي رند خرابات است؟! اگر زندگي مهر نيست پس چرا كبوتر با كبوتر باز با باز كند پرواز؟! اگر زندگي عشق نيست پس چرا ستاره ها باز چشمك مي زنند؟! اگر زندگي بوسه نيست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟! اگر زندگي آغوش نيست پس چرا نسيم در تن برگ اين گونه مي پيچد؟! اگر زندگي آهنگ نيست پس چرا صداي جغد و كلاغش نواي پائيز و خرابه دارد؟! اگر زندگي شور نيست پس چرا شبهايش اينقدر پر درد و حال است؟! اگر زندگي سوز نيست پس چرا شمع بايد بسوز و بسازد و بگريد و بخندد؟! اگر زندگي ناز نيست پس چرا مَهْوشاني كه هَوي مهتابند اينقدر كرشمه دارند؟! اگر زندگي ساز نيست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب مي نوازند؟! |
|
در زندگي افرادي هستند كه مثل قطار شهربازي هستند از بودن با اونا لذت مي بري ولي باهاشون به جايي نمي رسي.. ............................................. ما در زندگی مرتبا با درسهای تازه ای روبرو می شویم و تا زمانی که درسی را یاد نگیریم مجبور به گذراندن دوباره آن هستیم.. .............................................. چه غريب بود اين منطق ما.. چه ميخواست ز ما اين عقل ما.. نه با احساس هم درد بود.. نه به ياري گريه هايمان مي آمد..! عقل و منطقي بود در جدالي طولاني.. با احساس و قلب ما...
|
|
من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي.. ...................................................... آدم ها در دو حالت همدیگر را ترك می كنند: اول اینكه احساس كنند كسی دوستشون نداره و دوم اینكه احساس كنند یكی خیلی دوستشون داره .. .................................................................... اي تقدير من! .................................................................
|
|
اگه كليد قلبي رو نداري قفلش نكن .اگه خداحافظي در راهه سلام
نكن. اگه دستي رو گرفتي رهاش نكن .دفتري كه بسته شده ديگه
بازش نكن .قلب کسي رو كه شكستی ديگه نازش نكن .حرفي رو كه
زده شد ديگه تكرارش نكن.... |
|
در این حوالی گوشی برای شنیدن هست؟ سخنی برای گفتن چطور؟ دلیلی برای بودن داری؟ غمی برای بازگو کردن چطور؟ در این حوالی شهری هست که به من خانه ای از جنس معرفت دهد؟ راهی هست که در پی گمراه کردنم نباشد؟ گلی را سراغ داری که بوی تعفن کذب ندهد؟ عشقی هست که عاشقانه معنا شود؟ سخنی هست که دیدار را ممکن سازد؟ در این راه موسیقی شنیده خواهد شد که مرا به ژرفای گران قیمت اندیشه و احساس ببرد؟ منطقی هست که بی منطقی را حکم کند؟ تو کدام یک از این ها را به من نشان خواهی داد … منی را که نه می شناسی و نه نامی از من می دانی… منی که با کوله باری به رنگ زندگی در این جا می نویسم… سالهاست که می نویسم از چیزهایی که شما برایم می گویید. غم هایتان وزن شعرهایم شده و موضوع نوشته هایم عاشقانه شکست خوردنتان است من سالهاست که از شما می نویسم … قلمم دیگر مرا نمی شناسد زیرا که او هم خسته شده.ولی می خواهم اینجا کمی از عطش گفتنم را کم کنم … می خواهم کمی از خود بنویسم … تو نیز سخن بگو اگر ارزش گفتن آن قدر پایین نیامده از من اسمی بپرسی … شعری بگو که از دردهای زندگیت حکایت کند… فلسفه ای داشته باش به ارزش زیستن … اینجا تو نیز یاریم کن بی آنکه در پشت نگاه مغرورم گم شوی… دستانم را بگیر و از من مپرس کیستم … زیرا که من اهل این دیار نیستم / |
|
خداحافظ ..از اينجا كه پر از غمه خسته شدم ميخوام برم
من با تو هرگز سلام ای بی وفا ، ای بی ترحم |
|
میمیرم برات.... نمیدونستی میمیرم بی تو بدون چشات رفتی از برم تو نمیدونستی که دلم بسته به ساز صدات آرزومه عاشقم هنوز..نمی خواستی که بمونیو بسوزی بسازه دلم گفتی من میرم تو میخواستی بری تا فرداها گل خوشگلم برو راهی نیست تا فرداها سفرت بخیر.. اگه میری از اینجا تکوتنها تا یه شهر دور برو که رفتن بدون مامیرسه به یه دنیا نور..سفرت بخیر. برو گر شکستی زه من دوباره بساز.از دلی شکسته نا امیدو خسته تو باز غروب نمیخوام بیای نمیخوام میون تاریکی من تو حروم بشی نمیخوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی.. برو تا بزرگی میخوام که آرزوبشی..میمیرم برات. |
|
روزی از روزها ، شبی از شب ها ، خواهم افتاد و خواهم مرد ، اما می خواهم هر چه بیشتر بروم . تا هرچه دورتر بیفتم ، تا هرچه دیرتر بیفتم ، هرچه دیرتر و دورتر بمیرم . نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ، پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ، افتاده باشم و جان داده باشم ، همین . ((دکتر علی شریعتی)) |
![]() |
|
ای که بی تو خودمو تکوتنها میبینم
هرجا که پا میزارم تورو اونجا میبینم یادمه چشمای تو پر دردو غصه بود.. |
|
زندگی نقطه سر خط. بی وفایی شده عادت تو نوشته بودی دیدار سه تا نقطه،... به قیامت... |
|
یکی می پرسد اندوه تو چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟ برایش صادقانه می نویسم برای آنکه باید باشد و نیست.... |
|
سهراب گفتی چشم هارابایدشست، شستم ولی......... گفتی جوردیگربایددید، دیدم ولی......... گفتی زیرباران بایدرفت ، رفتم ولی....... او، نه چشم های خیس وشسته ام را ونه نگاه دیگرم هیچ کدام راندید! فقط درزیرباران باطعنه ای خندیدوگفت: دیوانه باران ندیده. |
![]() |
|
:: بزار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی
روزا به فکر دیدنو شبا پر از خواب منی اگر چه بی خیالمی... |
|
::گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش
پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست گفتمش درماندردم را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست... |
|
بی وفایی
من امروز می خواهم امیدوار باشم چون روز طلوع یک عشق است و غروبی ندارد روزی که وجود تو بوجود آمد .... بهت نمي گم دوست دارم ، ولي قسم مي خورم دوست دارم ، ... دوستت دارم چون تنهاترین مصراع شعر منی. دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی ... |
|
شبیه قصه سنگ است وشیشه عشق ما. شکست سنگ غرورت دل مرا اخر. ندیده ام من از این عشق رنگ ارامش. شبیه قایق بی تکیه گاه وبی لنگر. چه فایده که بگویم دوستت دارم ... |
|
گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل، زیباست دل گر تو ذورحمان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل زعشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را بسر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زجادوی رخت افزون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیبایی ات مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکوهی طاق بود روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست با که گویم او که هم خون من است خصم جان و تشنه خون من است بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن زسر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است.... |
|
بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق ، تر است.... ![]() |
|
برای تو مینویسم ای «عشق بی عشق من» بی آنکه بخوانی.
برای تویی که به گمانم بهترین بودی برای من ،بهترینی که هست ،بهترینی که خواهد بود.کسی که به خیال خام خود ،مرادور می سازد از خود و غرق در خویش می کند،تا برهاندم از آن چیزهایی که عمری مرا به آن واداشته،
وهمراهی باشد برای راهی که در آن قدم گذاشته ام.
ودر کنارم باشد تا این روزهایی که با همه ی سختی بر من میگذرد را آرامشی اندک باشد برای دل زخم خورده ام وسر پر اندیشه ام. وجوابی باشدبرای سئوالات بی جوابم ،ولی کاش اینگونه بود...که نبود برای تویی که اولین وآخرین بودی برای من... من عشق را اینچنین نمی خواهم.....
کاش مجبور نبودم که حتی چشمم را بر خوبیهای تو ببندم. کاش این نوشته ها همه ی آن چیزهایی بود که در ذهنم وول میخورد.عشق توبا همه ی تجربه هایی که به بهای گزافی بدست آوردم همه اش هیچ بود. نمی دانم باآن همه عطش عشقی که در خود داشتم چرا تو سر راه من قرار گرفتی . ولی خاطرات روزهای خوشی وناخوشی را در ذهنم ثبت خواهم کرد بدرود ای عشق اولم که دیگر عشقی در میان نیست ،... بدرود ای دستان نوازشگر ،... بدرود ای نگاه پر مهر،... بدرود ای بوسه های آتشین ،... بدرود ای گل های سرخ،... بدرود ای شعله ی بیدار،... بدرود ای پروانه های رقصان در نور ماه،و... وباز هم پس از این تنهایی وحرف های گفتنی ام که گوشی برای شنیدنش نیست،وفراق طولانی ام وباز هم دلتنگی وانتظار وانتظارو انتظار... |
|
باز هم ثانيه ها اسم تورا جار زدند دقايق همه امشب به تو تکرار زدند سکوتي که دراين عقربها ميچرخيد نکند در دل تو اسم مرا دار زدند....! .............................................................. عاشق آن نيست که عشق تکه کلامش باشد عاشق آن است که وفاداري مرامش باشد.. |
|
من به دنبال دل آویز ترین شعر جهان می گشتم! ... یافتم! یافتم! آن نکته که می خواستمش! «دوستت دارم را من دل آویز ترین شعر جهان یافته ام! تو هم ای خوب من، این نکته به تکرار بگو! این دل آویز ترین حرف جهان را، همه وقت، نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو! |
|
شكايت عشق نديدي چشمهايم زير پايت جان سپرد آخر گلويم از صداي هاي هايت جان سپرد آخر نفهميدي صدايم بغض سنگيني به دوشش بود به دوشش بود اما از جفايت جان سپرد آخر نترسيدي بگويد عاشقي نفرين به آيينت كه از چشمان جادويت خدايت جان سپرد آخر نمي داني و مي دانم كه مي دانم نمي داني كه دل در خواهش آن انزوايت جان سپرد آخر چقدر عزلت نشيني از براي يار دلگير است بخوان شعرم كه شعرم در هوايت جان سپرد آخر ... فرياد |
|
دلخسته از امروز و فرداي بهارم چيزي شبيه باد و باران كوله بارم باران نمي بارد ولي امشب به جاي يك آسمان بي تو نشستن گريه دارم در دفتر بي سرنوشتيهاي دنيا من چكنويس برگهاي روزگارم شيرين تويي. فرهاد باشم يا نباشم يك بيستون سرد و خالي درد دارم... |
|
بهترین قصه دنیا قصه دو تا پرندست قلبش برندست با دو بال ِ عشق و رویا چشم به راه صبح فردا رو تن ِ سرد ِ یه میله دلاشون از غم نمیره جون ِ واقعی بگیره توی این قفس میمیره دل ِ یک قفس شکستم دل و از قفس گسستم از یه رویا جون میگیره رنگ ِ واقعی میگیره |







